کمی بحث بی نتیجه و فال قهوه که اين تصوير شد نتيجه:

ديشب مامان حالش بد شد، بردمش بيمارستان... رفته بودم طبقه بالا که جواب ازمايش مامان رو بگيرم، همينکه رسيدم طبقه پايين ديديم يه بچه کوچولو در حال دويدن هست با آخرين توان و همه تو بيمارستان در حال خنديدن ... نگو بچه رو بردن جلوی اطاق تزريقات براي اينکه آمپول بزنه، اونم پا گذشته به فرار با آخرين توان.... داشتم از خنده ميترکيدم.... دستش درد نکنه حال همه مريض هارو کمی جا اورد.... آخرم بچه رو با کلی اه و گريه برگردوندن .... کلی دلم براش سوخت و ياد ايام کودکی کردم
دختر زيبا: چرا من جذاب نيستم
من: تا جذابيت رو در چی ببينی.
دخر زيبا: منظورم اينکه من خوشگل نيستم.
من: از نظر من و خيلی از پسرها تو خوشگلی.
دختر زيبا: ولی اشتباه ميکنی، چون هيچ وقت اينو حس نکردم.
من: چون دچار خود کم بينی هستی و همين باعث ميشه جذاب به نظر نرسی
بعد از 3 ماه که برگشتم ايران و در کنار خانواده نياز داشتم کمی با خودم خلوت کنم...اينطور شد که بدون هيچ فکر قبلی تصميم به تعطيل کردن همه چيز گرفتم و پيش به سوی کيش... البته به همراه يکی از دوستان و دوست پسر گرامشون که در آخرين دقايق به ما ملحق شدن... 2شنبه صبح پرواز رفت بود و 5 شنبه پرواز برگشت که به دليل زياد خوش گذشتن انداختيمش جمعه ... در طول اين سفر از دوستم گرفته تا بقيه ادم هايی که باهاشون برخورد داشتم منو به اين فکر انداختن که اونها دارن با ساده نگاه کردن به زندگی و روابط از زندگی لذت ميبرن و من و امثال من با سخت گيری در کوچيکترين مسائل زندگی و انتخاب يک پارتنر نه تنها اين لحظه رو تنها و در ايراد گيری از افکار بقيه و جنگ درونی با افکارمون سپری ميکنيم، بلکه داريم آينده مجهولتری هم برای خودمون ميسازيم چون اين سختگيری در افکار نه تنها رو بهبودی نميره بلکه اين سختگيری ها روز به روز بيشتر هم خواهد شد...نتيجه ديگری هم که حاصل شد اين بود که کسانی که در سنين پايينتر دچار جادثه عاشقی شدن آدم های خوش شانس تری هستن چون بدون وسواس فکری طرفشون رو دوست دارن.
حالا بريم سر فرهنگ مردم، چرا هنوز اينکه به عنوان يه دختر تنها در مراکز عمومی ظاهر بشی برای مردم چيز عجيبی هست؟ در طول سفر برای اينکه 1 وارد پرايوسی رابطه 2 نفر هم سفرانم نباشم و 2 اينکه خودم هم نياز به خلوت با خودم داشتم تايمی مخصوص به خودم بود که تنها بودم و اینجا بود که با نگاه های پرسشگرانه مردم مواجه ميشدم و جالبتر که شبی که تنها لب ساحل بودم جدای از درخواست های دوستی، درخواست س ک س هم داشتم و حتی خانم آقای مسنی تذکر بهم دادن در رابطه با سيگار کشيدنم و ... چرا اين ادم های تنها حتی اگر ميخواستن تايم رو با من بگذرونن برای صحبتی کوتاه, بلد نبودن خواسته خود رو درست مطرح کنن نه از طريق تيکه و اينجور برخوردهای چيپ؟!
حالا بازم برگرديم سر روابط... آيا فکر ميکنيد که شروع رابطه يک اتفاق هست که بايد پيش بياد! اگر اينطور فکر می کنيد پس بايد خودتنو بسپاريد دسته زمان و رها کنيد به آينده يی مجهول؟ يا اينکه آدم خودش ميتونه سعی داشته باشه برای اينکه این اتفاق پيش بياد زودتر، حداقل خودشو تو اون شرايط قرار بده؟
5 سال صرف شکستن تابوها شد در ديار غربت با وجود آزادی و اکنون نيازمند عمل به اين بديهيات زندگی در اوج خفقان در مملکت ....
بعد از 5 سال زندگی مجردی دوباره زندگی در کنار خانواده کمی سخته و سختر از اون اين مهمون بازيها که هنوز بد 10 روز تموم نشده ... هنوز فرصت انجام هيچ کاری رو پيدا نکردم. از طرفی ديگه خانوادم اصرار دارن برای ادامه تحصيل بازم برگردم که خوب خواسته اي درونی خودم هم هست ولی اينبار بدون ساپورت خانواده و افتادم روی دنده ی اينکه بايد رو پای خودم بايستم و خودم از پس زندگيم بر بيام... خلاصه سر همين قضيه فعلن با خانوادم مشکل پيدا کردم .... نميدونم چرا انقدر بعضی ها مفت خور شدن که از نظرشون اين تصميم من که ميخوام برای اينکه رو پايه خودم بايستم و به پدرم نه بگم احمقانه هست براشون و سعی ميکنن که نظر منو عوض کنن ... به هر حال برام مهم نيست بقيه چی فکر ميکنن ، ما ايرانيها هيچ وقت سرمون تو کار خودمون نبوده و نخواهد بود ...
.....
در آخرين روز های اقامتم ديشب نشستم يک طرح ساده کشيدم، امروز هم رفتم برام پشت کمرم تاتو کردن. واااای چه دردناک بود.... به همراهيه ipod با صداي بلند يکم تحمل دردش برام قابل تحملتر شد و با کلی فهش و بدو بيره به خودم بالاخره بعد 1 ساعت درد تموم شد. اگر تا حالا به سرتون نزده، بهتره که اصلاً نزنه..... الان که تو آينه نگاه ميکنم دلم ميخواست که کمی طرحش شلوغ تر بود ولی خوب خدارو شکر تا با ليزر پاک نکنم نميشه طرح ديگه جاش زد وگرنه من دوباره فردا دردی که کشيدم يادم ميرفت هوس ميکردم برم عوضش کنم، در ضمن ممنوع السيفود هم شدم 2 هفته، شنا هم بی شنا .... :(
به هادی ساعی تبريک ميگم و برایش آرزوی موفقيت دارم هرجا که هست. پيروزی شيرين بود بعد شکست های پياپی دیگر بازیکنان.
2 شب پيش بعد از خواندن اون پست وبلاگ انار که مربوط به فيلم Juno بود، اين فيلم ديدم. زيبا ترين قسمت فيلم همون گفتگوی بين پدر و دختر بود که Juno ميگه:
I just need to know that it's possible that two people can stay happy together forever
و بعد از پدر جواب میگیره:
The best thing you can do is find a person who loves you for exactly what you are, good mood, bad mood, ugly, handsome, what have you. The right person is still gonna think the sun shines out of your ass. that's the kind of person that's worth sticking with